|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 20:23 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 20:22 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
دستم بوي گل مي داد !
مرا به جرم گل چيدن گرفتند ....
ولي حتي يك نفر هم فكر نكرد
شايد من گلي كاشته باشم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:21 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:19 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17:10 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 16:42 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 16:36 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
کنم هر شب دعائی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد
اي مهربانم چه زيباست به خاطر تو زيستن و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن. آنروز که مهمان قلبم شدي ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد . روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت ... دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت ... پس ديوانه وار عاشقش باش ، اورا چون پروردگارت بپرست ، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش ... كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ... پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ... خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند و بر هيچ كس ، جز تو ، نتابد ... تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد . اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ، پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم ... كه وجودت سرچشمه ي عطر تمامي گلهاست ، قشنگ ترين گلهاي دنيا تقديم تو باد
دوست دارم تو را نظاره کنم
گر بپرسند نازنینت کیست دوست دارم به تو اشاره کنم !!!
این طور میگویند که هر چیز اول وآخری.......قبل و بعدی دارد........ اما بدان من شاید قبل از تو بودم اما بعد از تو هرگز
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 22:17 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:47 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که تو را شناختم دانستم که دیگر هیچگاه نخواهم دیدت . در انتهاي چشمان گشوده ات پرنده اي بود كه مدام بال و پر مي زد . بي تاب بود در عميق بودنش ......... ريشه هاي سرشارت در تاريكي خاك هايي كه در آن تنيده و بار گرفته بود سرخ بود و بي تاب. يك روز دستانت را در دستانم گرفتم ....سوختم ....تاب نياوردم سوختنت را .... در حالي كه مي خنديدي گفتي : " آنجا كه همه ي چيز ها را بايد گذاشت و گذشت دستانم را به تو خواهم داد برايم نگهش دار ..." باز هم مي خنديدي... من هم .... اما تو اشك هايم را نديدي كه در درونم ريختم ! با تو خنديدم چون نمي خواستم اين اشك ها خنده هاي زيبايت را بيالايد. تو ماهي بودي كه روزي بر زمين هبوط كرده بود در ديباجي از حرير و نور....آرام! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 21:3 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:41 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
بس کن
دوستت دارم!!! تعبیر ساده ی عشق است در دهان لق ِ آدمی...
******************************************** آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام بسیار خوبان دیده ام اما تو چیز دیگری..........
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:39 توسط مسعود
|
|
||